|
حيف كه هيچ چيز ، بدون عيب پيدا نمي شود
|
در نظر بازي ما بي خبران حيرانند
من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه ي پرگار وجودند ولي
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
جلوه گاه رخ او ديده ي من تنها نيست
ماه و خورشيد همين آينه مي گردانند
عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا
ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
مفلسانيم و هواي مي و مطرب داريم
آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند
وصل خورشيد به شب پره اعمي نرسد
كه در آن آينه صاحب نظران حيرانند
لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ
عشقبازان چنين مستحق هجرانند
...
بعدا نوشت: مي خندي؟! اپيدمي ما به تو هم كه منتقل شده ..
اين منم به دنبال مفهوم واقعي دوست داشتن بين ِ بچه هاي بهزيستي
بچه هاي بهزيستي چيزايي دارن كه من و تو با همه ي داشته هامون نداريم
.
برگشتنم به جا نبود كه موندنم باشه
درخت هاي عظيم قطع شده، دارند گل مي دهند!
قطع شده، افتاده، اما زنده بودند!
*ميلان كوندرا
من، الناز، الهه، مرجان
سينما استقلال
در انتظار شروع سانس 17
يه پيرزن اومد داخل
الناز: آخي ... ببين چقد باحاله
من: آره .. حالا مامان منو بكشي نمياد سينما
چند دقيقه بعد
كل كل مرجان و الناز سر سن .. كه كي بزرگتره ( اصلا يادم نيست چه جور شروع شد .. من بينشون نشسته بودم و همون پيرزن كنار مرجان)
من: اين از قبر پاشده اومده سينما
پيرزن چپ چپي نگاه كرد كه ...
تا وقتي بريم تو سالن پيرزنه چپ چپ نگام مي كرد
حالا من چه جور بايد مي گفتم خانوم عزيز به همون كه قبولش داري منظورم از " اين " مرجان بود نه شما
متاسفم .. واقعا و شديدا